سعید سعیدی: «خالو قربان» از هموطنان کُرد، سال‌ها است که وظیفه تأمین گردو و تخمه آفتابگردانِ خواروبارفروشی را به عهده دارد. همشهری کُرد گهگاه، با شکل و شمایل خاص خود که مجموعه شهامت و نجابت را متفقاً بر چهره دارد؛ گونی‌های گردو و تخمه را با نیسان آبی‌رنگ خود به مغازه می‌آورد و از آنجایی که اعتمادی متقابل بینمان برقرار شده و از طرفی مناعت‌طبع و دل‌بزرگی در این قوم شریف و زحمتکش نهفته  است؛ در طول ماه حساب وی تسویه می‌شود. «خالوقربان» معمولاً و پس از اینکه اجناس مشتریان مغازه‌دار خود را تأمین می‌کرد؛ به اتفاق تنی چند از همشهریانش در مقابل یکی ازفروشگاه‌های وابسته به شهرداری، مشغول فروش کیلویی اجناس خود می‌شد.
در اواسط یکی از روزها به ناگاه صدای گوشخراش موتوری در پیاده‌رو به هوا برخاست و پس از لحظاتی و با ترمز شدیدی 
«خالو قربان» گونی گردویی را به داخل مغازه انداخت و خود به سرعت محل را ترک کرد و من مبهوت از این رفتار «خالو قربان»، گونی را به کناری کشیدم؛ و بلافاصله وانت رفع سدمعبر را دیدم که با بوق‌های ممتد سعی داشت خودروهای درون خیابان را به کناری بزند؛ می‌شد فهمید که تعقیب و گریزی بین ‌آنها و 
«خالو قربان» درگرفته است.
ساعتی از ماجرا نگذشته بود که خالو در مغازه حضور یافت و به شرح واقعه پرداخت و اینکه در محوطهِ باز فروشگاه مشغول فروش کیلویی گردو بوده است که مأموران سر می‌رسند و اگر کیسه گردو از مهلکه خارج نشده بود؛ سرمایه‌ای نزدیک به ۲۰ میلیون تومان در معرض خطر قرار می‌گرفت؛ و معلوم نبود که در کشمکش با مأموران چه بر سر گردوها می‌آمد؛ زیرا بارها دیده شده بود که بر اثر تلاش مأموران برای ضبط اموال و ممانعت دستفروشان، اجناس آنها در گذرگاه رهگذران و وسایل نقلیه پخش زمین شده و مایه آن از میان رفته است.
«هر کجا رفتیم داغی بر دل ما تازه شد
سوخت آخر جنس ما از گرمی بازارها!»
«بیدل»
ظاهراً این معضل دستفروشی و مقابله با آن از جانب مأموران سدمعبر هیچگاه در جامعه ما به سامان نخواهد رسید. زیرا قطعاً نمی‌توان گفت که کدامیک مقصرند. عده‌ای برای کسب روزی و دیگری با هدف برقراری نظم در شهر، همیشه با هم در تنش هستند؛ و در این هماورد صحنه‌های اسفباری به‌وقوع پیوسته است که شاید اکثریت شهروندان نیز به نوعی شاهد آن بوده‌اند؛ و این چاره‌ای ندارد به‌جز آنکه اشتغال پایدار و در مقیاس گسترده در جامعه ایجاد شود، وگرنه این جنگ و گریز خیابانی همچنان ادامه خواهد داشت و سرمایه‌های انسانی و اقتصادی زیادی در بلا، تباه خواهد شد:
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟

آیینه هر چه دید فراموش می‌کند...
 «حاج عبدالوهاب» از میوه‌فروشان دوره‌گرد و قدیمی محله است؛ که از دیرباز بر روی گاری دستی کاسبی می‌کرد، اما در چند سال پیش با توجه به سهمی که از ارث پدری به او رسید، موفق به خرید سرقفلی مغازه کوچکی شد و از سرگردانی در کوچه و بازار آسوده شد و قرار می گرفت.
ولی کهولت سن و از طرفی نبود بینایی کامل که نتیجه رفت‌وآمدهای بی‌امان او در کف خیابان و شدت آفتاب و سوزش سرما بر سر و رویش بود؛ عارضه جبران‌ناپذیری در دیدگانش ایجاد کرده است که دیگر توان کافی برای اداره مغازه را ندارد، و از این رو تنها پسرش احمد، پا جای پدر گذاشته است.
او هر روز صبح با وانتی مملو از میوه در دکان حاضر می‌شود. او مشتریان مخصوص خود را دارد؛ زیرا تمامی اقلام این میوه‌فروشی سواکردنی است و از اینرو در لحظات اولیه، انبوهی از مشتریان در مغازه و پیاده رو مشغول جدا کردن میوه می‌شوند. صحنه‌ای که این خانواده زحمتکش هر روز در پیاده‌رو برپا می‌کنند جلوه شکوهمندی از تلاش در کسب روزی حلال است. نمایشی که نقش‌های اصلی را پدر، مادر و فرزند بر عهده دارند و انبوه مشتریان سیاهی لشکر آن هستند. پسر در پشت ترازو در کار فروش میوه‌ها و پدر خسته و تکیده از رنج‌های دوران دور از هیاهوی جمع، کورمال کورمال مشغول از هم باز کردن کارتن‌ها و دسته‌بندی سبدهای میوه است، گویا در پیرانه سر هم سپهر تیزرو چشم آسایش برای او نگذاشته است.
رنج‌ها بردیم و آسایش نبود اندر جهان 
ترک آسایش گرفتیم؛ این زمان آسوده‌ایم! 
«سعدی» 
و البته مادر که همچون پروانه‌ای در میان مشتریان، در حال گردش است که مبادا سرمایه خانواده به یغما برود. از این رو هر روز ماجراها و درگیری‌هایی بین او و مشتریان رخ می‌دهد، که هر کدام داستان مفصل و عبرت‌آموزی دارد. مثلا چند روز پیش در کار مشاجره با خانمی شد که چندین سبد میوه را زیر و رو کرد تا کیلویی میوه جدا کند؛ و احمد را مخاطب قرار می‌داد که مبلغ بیشتری از او طلب کند! یا اینکه روزی دوان دوان در پی مشتری رفته که به زعم او پول میوه را حساب نکرده بود! البته اینها همه با درایت پسرش رفع و رجوع می‌شود؛ و او به صرف گفته‌های مادرش کسی را متهم نمی‌کند و از خود نمی‌رنجاند؛ و همیشه حرمت و آبروی مشتریان را حفظ می‌کند. زیاد دیده شد که حتی وقتی حق به جانب خودش نیز بوده از در چشم پوشی با مشتریان درآمده و بدین لحاظ مورد اعتماد اهالی قرار گرفته است و کسب و کارش رونق ویژه‌ای دارد.
صورت نبست در دل ما کینه کسی 
آیینه هر چه دید فراموش می‌کند 
«سلیم تهرانی» 
این تازه‌دیدن‌ها، چرا نامش فراموشی است؟
استاد فضایلی، صنعتگری دیرینه‌سال و نماد یکی از هنرهای اصیل یعنی «قلمزنی» در اصفهان است. در و دیوار و فضای محله با نوای چکش او که بر ورق‌های مس و نقره می‌کوبد، آشنا بود و دیده نشد کسی گلایه‌ای از سروصدای ناشی از کار او داشته باشد. گزافه نیست بگویم که این نوای مطنطن ضربه‌های او هیچ کم از طنین ضربات چکش «صلاح‌الدین زرکوب» ندارد که در بازار زرکوبان قونیه، مولانا را به دست‌افشانی و پایکوبی وا داشته بود!
او آنچنان نقش‌ها را بر صفحات مس و نقره می‌کند؛ که در نگاه اول گمان آن می‌رود که اجزای صفحه، اعم از گل و جانور و پیکره انسان‌ها، جان یافته‌اند؛ و الساعه است که از متن  کار بیرون جست کنند:
هر طرفی سنگ سیه جان گرفت
راست شده پیکر انسان گرفت
هر قدم از تیشه صاحب فنون
جانوری جست ز سنگی برون
«بهار»
استاد فضایلی سال‌های متمادی در مغازه‌ای استیجاری در نزدیکی خواروبارفروشی از پرتو ذوق و هنر خود روزگار می‌گذراند و علاوه بر اینکه چهره‌ای فرهنگی به محله بخشیده بود؛ در همه تابستان‌ها نیز بچه‌های مشتاق این هنر را از پسر و دختر در مغازه و پیاده‌رو به‌کار می‌گرفت و ویژگی‌های این فن شریف را به آنها تعلیم می‌داد، وقتی همگی آنها شروع به کار می‌کردند؛ ضربات هماهنگ آنها یک سروش معنوی را در جان محله به طیران درمی‌آورد؛ که بیشتر تفکربرانگیز بود تا اینکه از سر تفنن به نغمه‌ای گوش‌ فرا دهی.
اما چندی پیش دعوایی حقوقی با مالک مغازه درگرفت؛ و در نهایت مجبور به تخلیه دکان شد. این از دست شدن مغازه، و از طرفی تلاش بی‌انقطاع چندین ده ساله، اندک اندک قوه ادراکی او را تحلیل برد و تدریجاً به فراموشی عمیقی دچار شد. به‌طوری که گذشته به کلی از ذهن او زایل شد و حتی نام عزیزان خویش را نیز از یاد برده بود؛ و «دنیا همیشه به چشمش تازگی داشت.» ۱
عوارض این بیماری سخت به آنجا رفت که به گفته اطرافیانش، غذا خوردن نیز از خاطرش زدوده شد؛ و بالاخره ضعف جسمانی، ذره ذره شمع وجودش را به خاموشی کشاند؛ و از سرای طبیعت به ماورای طبیعت رفت و چون دانه‌ای در زمین فرو شد، تا به امید سبز شدن دوباره:
کدام دانه فرو رفغت در زمین که نرُست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟
«دیوان شمس» 


۱-این قطعه بخشی از شعر کودکانه‌ای از خانم حمیده سیوانی است:
با آنکه مادرجان من هفتادوشش ساله است
دنیا به چشمش تازگی دارد
یادش نمی‌آید که نامم چیست
از مادرم هر روز می‌پرسد
این تازه‌وارد کیست؟
این تازه‌دیدن‌ها چرا
اسمش فراموشی است؟!

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی